
شب یلدا و عید قربان همتون مبارک باشه
قابل توجه خرخون های محترم:امشب می تونین ۱ دقیقه بیشتر درس بخونین!!
بچه ها اینقد کوزت بازی درنیارین دیگه...یه خورده آپ کنین....هرکی تو این چند روز وبلاگو آپ نکنه ممنوعه....همه هم تو کَلاس هُـــــــش می کنیم...خوبه؟اون ام پی تری رو هم می کوبیم تو سرش...!
بعد هم می بینم که گروه کُرمون اینقذه معروووف شده که استادا هم همش می گن:گروه کر راه انداختین!(نمونه ش هم کلاس بهداشت و آناتومی نظری)...........بعد هم اینکه دیدین اینقد سر کلاسای بافت عملی خندیدین و هی با خودتون و میکروسکوپ بازی کردین,زندان که نرفتین,هیــــــــــــــــــچ,هفته ی دیگه هم سر امتحان بافت عملی می شینین گریه می کنین,بعد اون موقع است که افسوس گذسته رو می خورین و می گین ای کاش منم مثه خانم آزاده رفته بودم جلو نشسته بودم,یاد گرفته بودم.....اما.......
پس بیایید شنبه را آدم باشیم سر کَلاس هی ورورور نکنیم ,به میکروسکوپ هایمان ور نرویم,لام هایمان را دوست داشته باشیم و انها را زیزرپا نیندازیم و فکر قلب استاد را بکنیم,با تمام وجود به بافت همبند و فولیکـــــــــــــــوووول ها و وزیکــــــــــــــووول ها و هسته های گـــــــــــــــرررد عشق بورزیم شاید که یکی از اساتید دلشان به رحم آمد و سوالای ترم رو آسون دادن.............الهی آمین......
پ.ن: یه نامه جالب هم براتون دارم مامان غضنفر براش نوشته
گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من
ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند، آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.
وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر
اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم.
اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم.
خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان.
آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد گضنفر جان،آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم.
آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.
پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800، 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه
الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت رضا، چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.
ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت.
اون يکي خواهرت امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم
که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي. همين ديگه .. خبر جديدي نيست.
قربانت .. مادرت.
راستي:گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده
بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم.